آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 12 اسفند ماه سال 1388

سلام

مثل برق و باد گذشت...

انگار همین دیروز بود که اعزام شدم...

تموم شد.

خیلی چیزا دیدم و خیلی حسارو تجربه کردم و لی از تو دور بودم. میدونم مثل همیشه همش بهونه و توجیهه ولی بهونه نیارم چی کار کنم. برای خلاصی از عذاب وجدان می کنیم و می آریم...

امشب تلسم و شکستم و دست به فکر شدم. عجب مغز داغونی !!  دیگه برام آشنا نیست. به هم ریختگیشم بوی نظم می ده. اصلا تمام وجودم داره بو می ده. می خوام شیرجه بزنم تو تاریکخونه

سلام تاریکخونه

سلام آقای "من"

سلام مرد چهار روزه

سلام کرگدن و قناری

سلام...

از بس که معمولی شدم خاص شدم.

خدایا کنار تاریکخونه نگهم دار...

جمعه 19 تیر ماه سال 1388

حرف سخت ۲

روز ها گذشت و من بارها حالم بهتر شد و بارها حالم بدتر شد. مشکل « حال » نیست، مشکل فراموشیه منِ. داشتم حرف سخت و می‌خوندم که ببینم چرا حالم بد شد و نتونستم ادامه بدم که به نکته‌ی جالبی بر خوردم و اون فونت (قلم) حرف سخت بود. عجب نقطه های ریزی داره! آدم گیج می‌شه.

منتقد درونم هم با من خوند. مثل اینکه اونم یادش رفته که چرا از دست من عصبانی شده. این‌بار دیگه می‌دونم باهاش چه کار کنم. این دفعه اگه خواست بپره وسط نوشتم و ...  از یه ترفند دیکتاتوری استفاده می‌کنم و سرش و زیر آب می‌کنم. بیچاره منتقد درونم.

هر کسی از یه جایی شروع می‌کنه. جدا از اینکه هرکس از چی حرف می‌زنه، صحبت می‌کنه، خوشش می‌آد و گیر داده، به نظر من دوتا سوال کلی مطرحه: 1. ازکجا؟  2. چطوری؟

شاید بعضی‌ها بگن که « چی؟ » هم سوال مهمیه. اما به نظر من « چطور؟ » خیلی خیلی خیلی مهمتره. چطور اونقدر مهمه که می‌شه گفت: چطور هرکسی از یه جایی شروع می‌کنه؟

آیا با به دنیا اومدن شروع میشه؟  چطور می‌شه که ما به دنیا می‌آیم؟  این شعور لعنتی آدم و گول می‌زنه. زندگی با بچگی شروع می‌شه یا اگه بخوام یه کم محافظه کارانه‌تر بگم، ظاهراً زندگی با بچگی شروع می‌شه. که ایکاش با بچگی شروع نمی‌شد. شعور زندگی رو گول می‌زنه. " ببین چه راحت، چه زیبا و چقدر دوست داشتنیه "  آخ اگه این زندگیم یه کم شعور داشت و می‌فهمید. حداقل یه کم فکر می‌کرد و بعد به دنیا می‌اومد. اون وقت لااقل می‌تونستیم یه سینه‌ای سپر بکنیم و یه بادی به گلو بندازیم و یه ژستی بگیریم و بگیم: آخش به دنیا اومدم.

شعور از همون اول، بدون اینکه ما بفهمیم تو وجود ما رخنه می‌کنه. که ایکاش تا آخرش نمی‌فهمیدیم. نمی‌دونم چرا اون موقع که باید بفهمم، نمی‌فهمم ولی اون موقع که نباید بفهمم، می‌فهمم. ای داااااااااد ای هوااااااااااااار من و از دست این شعور لعنتی خلاص کنید. حالم ازش بهم می‌خوره. یادمه اون اوایل که با آقای "من" آشنا شدم. یه روز بهم گفت: یه چیزی هست که نمی‌شه به دلخواه خودمون ازش خلاص بشیم. بعدها فهمیدم که اون چیز همین چیزه. اه بازم حالم بد شد. اینبار منتقد درونم مقصر نیست. اون بیچاره هم اسیر این شعور فلان فلان شده است. دیگه ادامه نمی‌دم.

محسن

جمعه 14 فروردین ماه سال 1388

حرف سخت

هر کسی از یه جایی شروع می‌کنه. شایدم همه از یه جا شروع می‌کنن. بعضی‌ها دوست دارن راجع به « یه جایی » یا « یه جا » حرف بزنن و بعضی‌ها دوست دارن راجع به « شروع »  صحبت کنن و بعضی‌ها از « هر کسی » یا « همه » خوششون می‌آد. یه عده هم این وسط هستن که به  « از » و « یه » گیر دادن و هیچ رقمه دست بردار نیستن. چون تعداد این عده‌ی آخر زیاده و زورم بهشون نمی‌رسه و اگرم می‌رسید حوصلشون رو نداشتم، پس بی‌خیالشون می‌شم و مثل خیلی چیزای دیگه فکر می‌کنم وجود ندارن. آره همه از یه جایی شروع می‌کنن. بعضی وقتا آدم یه حرفی رو می‌زنه که فقط یه چیزی گفته باشه. از نظر عده‌ی قلیل یا کثیری از عالمان یا مردمان اینکه آدم حرفی بزنه که فقط یه چیزی گفته باشه ، کار بیهوده و عبسیه. اما من اینطور فکر نمی‌کنم. شاید مهم نباشه که من چی فکر می‌کنم ولی من اینطور فکر می‌کنم که بیهوده نیست. برای اثبات اینکه بیهوده نیست می‌شه دلیل‌های مختلفی آورد و از دیدگاه‌های مختلفی حرف زد که نیازی نمی‌بینم که بیانشون کنم. ترجیح می‌دم بجای اینکه وقت گران‌بهام و!! صرف بیان استدلالهایی بکنم که خودم بهشون اعتقاد دارم، به  استدلال‌هایی فکر کنم که هنوز باورشون ندارم و برام مفهوم نیستن. اینطوری هم برای من بهتره و هم برای استدلال‌ها.

منتقد درونم: این مزخرفا چیه می‌گی؟ مثلاً می‌خوای با این حرفای درهم برهم ادای متفکرای پریشان افکاری و در بیاری که تمام دغدغشون کشف دلیل هایی حتی برای شاشیدنشونه. بسه دیگه. حالم از آدمایی که نون ندارن بخورن ولی صبحشون و با سیگارو قهوه شروع می‌کنن بهم می‌خوره. تو هم مثل اونایی. اگه به این کشکیا باشه که هرکی که از ننش قهر می‌کنه بیاد و راجع به اصیل‌ترین فضیلت‌ها، سعادت و دغدغه‌های ناخودآگاه فلسفی بشر حرف بزنه و بنویسه، باید تر زد به تمام تفکرات و زحمات فیلسوفای بزرگی مثل افلاتون و ارصتو و دکارط و ... . بابا جمش کن کاسه کوزت و. بجای این حرفا پاشو برو سر یه کار و یه پولی در بیار و قبض موبایلت و بده که کلی بدهی بالا آورده و قطع شده!!!

شاید حق با تو باشه و من فقط دارم ادا در می‌آرم. ولی به تو هیچ ربطی نداره. اگه نارحتی می‌تونی گوشات و بگیری و نشنوی. افلاطون هم مثل خیلیا از یه جا شروع کرده. هر کسی می‌تونه ارسطو باشه به شرط اینکه جراتش رو داشته با شه که جلوی همه کبریتش رو روشن کنه و سیگارش رو آتیش کنه و قهوش و بخوره. حالم گرفته شد نمی‌تونم ادامه بدم. باشه شاید یه وقتی حالم بهتر شد و ادامش رو گفتم...

محسن

دوشنبه 12 اسفند ماه سال 1387

ارزان بفروشی باختی

غلام ادبم

منم و یه دسته انسان. تکلیف هیچ کدومشون معلوم نیستحالم داره از خودم بهم میخوره.هی بهت گفتم خودمون ارزون داریم می فروشیم گفتی نهبیا اینم عاقبتش هستشو تف کن

لگد به وقت و انرژیت می زنی، اینقدر خودتو ارزون نفروشاخلاقیات، چند دفعه براش اینجا داستان نوشتیم چند دفعه بحث کردیم آقا نیستش نگردشاشیده شده به این لغت من دیگه حاضر نیستم برای دفاع ازش کاری بکنم مثل اینه که تو گوش خر یاسین می خونیاخلاقیات چیه؟؟؟

بیا این از این که معلوم نیست چی میگهبه هرکی یه حرف میزنه اه اه

بیا این از این که دو بهم زنی میکنههر جا میشینه فقط غر میزنهدستتو بکنی تو عسل بزاری تو دهنش گاز میگیرهدنبال رویاهای مزخرفشهیه دفعه نشد، باور کن نشد که بگه: به به چقدر عالی بود... فقط بشینه غر بزنه و دوبهم زنی کنهاه اه

بیا این از این که معلوم نیست دنبال چیههمش فقط انتظار داره،  اونم مثله اولی معلوم نیست چی میگهفقط بلد از اینو اون بد بگه وقتی جلوشون قرار میگیره میگه چاکرممحافظه کارتر از این آدم دیدیباید رودررو کنیمش حالش جا بیاداه اه

بیا این از این دوتا که سطح فکرشون  چسبیده ته دیگمیگن ما فقط دختر میشناسیم اونم 10 تا باهموای چه حالی می دهاه اه

بیا این از این، آدم بی جنبه و مزخرفمثل گاو میمونه(گاو عزیز معذرت میخوام حواسم نبود)چند تا آدم میبینه خودشو گم میکنهسطح فکرش در سطح دستمال کاغذی آغشته به خلطه و جالب میاد سطح فکر دیگرانو به چالش میکشهاز خود راضی و پر از ادعابشینه یه جا عینه تاپاله به اینو اون ایراد بگیرهاه اه

این یکیم که عاشقه معلوم نیست کجاست دنبال سوء استفادهسالی یه بار میاد حال آدمو بهم میزنه میرهیادش میوفتم میگم خوبه سالی یه دفعه میاداه اه

بشین بخون اینارو مرد ...خودتو ارزون فروختی یا نه؟؟؟مثل کف دست صاف و بی ریا بودییه دفعه دروغ نگفتیدوبهم زنی نکردی و...

ارزون فروختی خودتو مردباختی!!!

                                                                      یا هو

                                                                      کمال

                                                                      ( سایه سیاه)

یکشنبه 27 بهمن ماه سال 1387

صادق هدایت

داستان کوتاه اجتماعی جان گرفت

28 بهمن روز پر شکوهی است در ادبیات این مرز و بوم... صادق هدایت آغاز شد...

مردی از دیار تهران قدیم چشم باز کرد و در عمر کوتاه ولی غنی خود آتش به جامعه پر نقد خود کشید و تا به امروز در بالاترین نقطه توجه خوانندگان و متفکران قرار گرفت.

نکته جالب این است که در همه دوران حضور هدایت با وی به صورت کاملا سر سختانه برخورد شد... القاب ناسزاواری که در همه دوران بر او بستند که همه ناشی از بی سوادی و عقده درونی بوده است ، هدایت همیشه تنها بوده است و تنها این راه پر دام را طی کرده است و حال بر بام ادبیات معاصر قرار گرفته است.

شاهکارهای هدایت در عصر حاضر چون افشاگری بر حال و روز جامعه بیمار ما بوده است ، و ما هم اکنون این درد ها را در جامعه به عینه می بینیم و خواهیم دید ، آنکس که نمی بیند به مانند دوران های مختلف سخره خواهد گرفت اثر ادبی و هنری صادق هدایت ها را...

فقر، فحشا، خرافات، مذهب خالی از تفکر، تفکر خالی از منطق و... آری باید دید این بیماری ها را...

همانطور که جمال زاده ها ، شریعتی ها ، چوبک ها ، شاملو ها , اخوان ثالث ها و... دیدند.

فراموش نمیکنم روزی را که به همراه محسن به دنبال نامی برای این خانه بودیم و چه نامی پر معناتر از تاریکخانه.

همه ما به تاریکخانه نیاز داریم تا صورتک های خود را بهتر نمایان سازیم حداقل برای خود و به نوعی خود را بهتر بشناسیم.

صادق هدایت عزیز هرگز تنهایمان نگذاشتی  با آنکه همیشه تنها بودی و از دردهایت نوشتی امروز تولدت را تبریک می گوییم با آنکه هنوز برای دردهایت مرهمی نیافتیم.

در این جا تصمیم گرفتم یکی از قضایای مجموعه وغ وغ ساهاب را بنویسم که بسیار جالب است و خالی از لطف نیست بخوانیم...

قضیه مرثیه شاعر

یک شاعر عالی قدر بود در کمپانی

که ازو صادر میشد اشعار بیمعنی ،

آمد یک قضیه اخلاقی و اجتماعی

تو شعر در بیاورد ، اما سکته کرد ناگاهی .

اول او کردش سکته ملیح ،

بعد سکته وقیح و پس قبیح ؛

بالاخره جان به جان آفرین سپرد ،

از این دنیای دون رختش را ورداشت و برد :

لبیک حق را اینچنین اجابت کرد ،

دنیائی را از شر اشعار خودش راحت کرد ؛

رفت و با ملایک محشور گردید ،

افسوس که از رفقایش دور گردید .

اگر او بود دست ما را از پشت می بست ،

راه ترقی را بروی ماها می بست .

ازاین جهت بهتر شد که او مرد ،

گورش را گم کرد و زود تشریفاتش را برد .

اما حالا از او قدردانی میکنیم ،

برایش مرثیه خوانی میکنیم ؛

تا زنده ها بدانند که ما قدردانیم ،

قدر اسیران خاک را ما خوب میدانیم .

اگر زنده بود فحشش میدادیم ؛

تو مجامع خودمان راهش نمیدادیم .

اما چون تصمیم داریم ترقی بکنیم :

اینست که از مردنش اظهار تاسف میکنیم .

یاد صادق همیشه گرامی باد...

کمال

 ( سایه سیاه)